چاه زندان
ادبی و اجتماعی
در اين شهر چيست .. مگر! آيا شما همگي در خواب رفته ايد ؟! بيرون شويد ، پايين آيد ! خواب ديگر بس است ! مگر مرده ايد در اين شهر خاك اين شهر شما را ره گردان كرده! بچه هاي شما همگي در اين شهر مي ميرد! جواب شما براي اين همه زنده چيست ؟ فكر نميكنم با نواختن پرده هاي راگ هم برخيزيد! من ميدانم اين شهر، شهري شيطانيست! من منتظر شما هستم در بالاي تپه، نزديك شهر! اگر توانستيد دوان ، دوان پيشم رسيد ! مگر شيطان را با خود نيآوريد كه من ميترسم ! عزيزان من هم اگر شيطان شده اند آنها را بكشيد ! حتي در پهلوي شما نباشد ! زيرا تفنگم مرمي خلاص كرده ! اگر بوديد !!! شما همه را ميكشم! حتي طفل هاي شما را ! شما همه شيطان هستيد ! من ميگيريم اگر با شما شيطان بود ! آيا شما همه شيطان هستيد ؟! يا من تنها؟!!!!!!!! از سيد منصور مگر دشمن است این کلکین؟ نبندش که سالهاست زنده ام زنور این کلکین این کلکین نیست راز نگهدار است رازیست میان من و کلکین که تنها آفتاب شاهدست و مهتاب این چه هوایست زدهن کلکین آید این چه صدایست که از خواندن شیرین آید غمگینش نکن ببین چه تبسم پیوسته بر من کلکین دستش را مگیر چه نوشته است بر من کلکین مگر چه دارد جز من و این خانه سال خورده کلکین همه عشقست و محبت و دوستی ز سوی کلکین همه رقص شیرین رسد به گوشم زین کلکین جز من و رقص و خواندن شیرین دیگر ندارد این کلکین مرگ من و کلکین و رقص - خواندن شیرین با هم است کلکین باز شده را چرا میبندی ؟؟؟ شعری از سید منصور از سید منصور که با طلعتش بر رخ آسان می سازد٬ در رنج و غم وقاد زیبایست بر من ٬ چون دست در آستین ٬ هر دم آستین برداری ٬ تو هستی زرین خواب های زرینی من ٬ پوسیده بودم در کنج٬ دندان هایم چون برگ های زرد خزانی در ریختن بود٬ جمجمه ام با شدت غم مو هایم را زدست میداد٬ زدست آسمان و زمین حس خطر داشتم ٬ ریگچه های کوچک با پسران مرا نشانه پی هم داشت٬ گریه کردن هم برایم عیب بود٬ نفرت از برف و باران و بهار و زمستان ٬ خزان داشتم٬ زیرا تجلیلش برایم سهل نبود٬ یکدم تو رسیدی و گشتی مهبط بهار رویاهایم ٬ آه! در پیکر تو چیست؟ از سید منصوررونق چشمت هزار دینار باشد
رخ شهلایت مجنون آزار باشد
سبزه رویت همه را یغما کند
مُلک و ملوک را در نزاع کند
عطر خلخ ز زلفان سیاهت ریزد
در بند بندم یاد نرگست اندازد
گر همین دیدنت باشد عصیان
نوشم تا همیش در جهنم سازد
چون ثریا به تفرج آفتاب ستیزد
اندر تحیر تولایی آفتاب را بپزیرد
فرجام اینک توفیق ترا نازد
هر مکان و زمان بر خیالت تابد
(منصور) خواستار عدن
هست نامش تا بعد
جزئیات:
نوشته شده در : افغانستان - هرات باستان مورخ ۳/۳/۱۳۸۸



